دم دمای سحر دیدم سینک پر از ظرفه! خوبه حالا دیشب مهمون بودیم!
به همسرجان میگم حالا حال هم ندارم این ظرفا رو بشورم،میگه بذار من میشورم!
میگم کی؟! داره هنوز فکر میکنه خودم جواب میدم!
میگم: الان که حال ندارم،باید بخوابم! بعد هم برم سرکار!بعدشم باز بیام خونه حال ندارم باید بخوابم تا افطار!باز بعد افطار سنگینم حال ندارم باید بخوابم تا سحر!دم سحر هم که باز حال ندارم با چشم بسته ظرف بشورم باز باید بخوابم تا برم سرکار باز .... تا میشه عید فطر! عید فطر روز اولش خستگی در میکنیم روز دومش شاید نوبت به ظرفا بشوره!
همسرجان میخنده و میگه نه دیگه!اخرش اینطوری میشه که بعد از عید فطر باز اسباب کشی داریم باید جمع و جو رکنیم بریم خونه ی جدید!
منم ادامه میدم،اونجا هم که قراره واسم ماشین ظرفشویی بخری،پس نیاز نیست خودت ظرفا رو بشوری!
این شد پروسه ی همکاری همسر در منزل!!!!!!! خوبه به قولاش توجه نمیکنم وگرنه زندگیم روی هوا بود:))