همسرجان برنامه ی قبلیش این بود که همیشه حدودای شش هفت میرسید خونه و بقیه ش رو با هم بودیم اما این روزا از شش هفت صبح میره بیرون و یه وقتایی تا هفت هشت شب میاد اما چه اومدنی؟!
در اوج خستگی و بی حالی!شاید کل روز در حال رانندگی بوده از این کارگاه به اون کارگاه!
حالا شما تصور کن یه دخترکی که از صبح منتظره باباش بیاد به سر و کول هم بپرند! با هم اسب بازی کنند، پازل درست کنند و ....
من این وسط همه ش مجبورم تعدیل کنم هم انرژی زیاد دخترک رو ،هم توانِ نداشته ی پدر رو
پدر از ساعت نه تقریباً باز بیهوش میشه و باز من و دخترک میمونیم ....
دیشب مجبور شدم با اینکه خودم خسته بودم اما وسایل کاردستی و آبرنگ و ... بیارم که از دیدن اونا یه کم ذوق کنه و با هم بشینیم سر یه کاری که به همسرجان کاری نداشته باشیم!
پ.ن. امروز دخترک برای من نقاشی کشیده، میگم چیه؟!میگه سینی!!!! دیروز هم گوشی رو گذاشته بود دم گوشش و داشت با اون شخص پشت تلفن درمورد گلانس و سینی و ... حرف میزد:))
پ.ن.2. چند شب پیش به همسرجان میگم الان شما حال و حوصله سر و کله زدن با دخترک رو نداری،بچه سوممون احتمالاً شما چهل سالته(خوشبینانه)،اونوخ اون بچه رو چی کار کنیم؟:)))
برچسب ها : مادرانه , همسرانه ,